تبلیغات
یـــــــادیـــــــاران - نماز در اسارت به روایت آزاده دکتر سرافراز

یـــــــادیـــــــاران

بزرگ مرد تاریخ

جستجو











شهید صدوقی

http://training.nigc.ir/images/3C/262AAD80A5EAFDDE78409F.jpg
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید


   قلم را آن زبان  نبود که سر عشق گوید   

                                   ورای حد تقدیر است شرح آرزومندی

نماز رشته اتصال موجودی بی قدر است که با آن نردبان عروج وکمال 

را می پیماید  و  قدر و منزلتی می یابد که فرشتگان بر او غبطه می

خورند . در  دوران  اسارت که  هر  لحظـه بیـــم  مرگ  می رفت و 

دژخیمان بعثی از  هیچ شکنجه ای دریغ نمی کردند، تنها  سرمایه ای

که  داشتیم نماز بود . دشمن حساسیت  زیادی روی نمـاز داشـت .

یکی از شبـهای دوران اسـارت برادر بسـیجی پشـت ستون زندان 

دور از  چشم مأموران به نماز ایستاد . ناگهان یکـی از نگهـبانـان 

متوجه او شد  و  با صـدای بلنـد  به  او توهین کرد و گفت:« مگر نمی

دانی که  این  وقت  شـب  نماز  خواندن ممنوع است . » او  را  به

نزدیک پنجره  فرا خواند  . برادر بسـیجی « سعید » بدون اعتنا به

سرباز نگهبان نماز خود را تمام کردسپس به طرف پنجره حرکت و

سلام کرد.


سرباز بعثی گفت : « بلایی به سرت بیاورم  که  نمـاز خواندن 

رافراموش کنی » . سرباز  یقه بسیجی  را  گرفت  و  او را به پنجره

چسباند و  با دست دیگرش با دمپایی به صورت سعید نواخت. من در

حالی که در کنار پنجره خوابیده بودم او را دعا می کردم . ضربات

همچنان ادامه داشت تا اینکه سرباز نگهبان خسته شد  و با کلمات

رکیک سعید را رها کرد .سعید  پس از  پاک کردن  خون ها  از

صورتش رو به  بچه ها کرد و گفت : « ببخشید که باعث شدم از

خواب بیدار شوید و بترسید،مرا عفو کنید». بعد ار آن سعید نماز

شبش را خوابیده در بسترمیخواند .


به او گفتم : سعید کتک کار خودش را کرد و  نمازت گرفت . سعیـد

گفت :«به خدا قسم حاضرم به سلول انفرادی بروم ،چند برابر کتک

بخورم ولی نمازم را بخوانم اما نمی خواهم آسایش بچه ها را سلب

کنم » . کم کم به  این نتیجه رسیدیم که یک چیز باعث امیدواری در

کنج اسارت می شود و آن نماز است بنا بر این اقدام به نماز جماعت

کردیم  و پس از پایان نماز  همگی برای کتک خوردن  به صف ، پشت

پنجره می ایستادیم.


عراقی ها کم کم کار خود را به جایی رسانده بودند که ما را در مقابل

همدیگر قرار داده و مجبور می کردند برادرمان را کتک بزنیم و اگرامتناع

میکردیم تنبیه می شدیم . اما هیچ یک ازما به خود اجازه نمی دادیم

که به صورت برادرمان سیلی بزنیم و به ناچار خود کتک فراوان می

خوردیم. منظره ای که برایم جالب بود این بود که یکی از برادران

دست طرف مقابل خود را گرفت وصورت خود را به کف صورتش می زد

و به عراقیمی گفت : «او به من سیلی زد او را کتک نزن.» به هر حال

امام موسی کاظم در کنج زندان آویز گوشمان بود که :


بی تو گلزار جنان ای دوست زندان من است 

                   چون تو باشی در برم زندان گلستان من است

 

 http://rghiasi.persiangig.com/gif-%20gif/130.gif



نوشته شده در سه شنبه 23 آذر 1389 توسط مهدی حکیمیان
مقام معظم رهبری

درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
Blog Skin