تبلیغات
یـــــــادیـــــــاران - کوچکترین شهید استان یزد

یـــــــادیـــــــاران

بزرگ مرد تاریخ

جستجو











شهید صدوقی

      شهید محمد حسین ذوالفقاریhttp://rghiasi.persiangig.com/gif-%20gif/0(66).gif

     محمد حسین مولود عاشورایی است . در روزهای پر حماسه ی

محرم سال 1348 دیده بر خاک انداخته است و درست در همان

لحظه ی ولادت باران اشک را بر گونه های زهرایی مادر به

تماشا نشسته است وزمزم عاشقی را با آب (حیات ) سینه
 
مادر نوشیده است ...



محمد حسین مولود عاشورایی است . در روزهای پر حماسه ی

محرم سال 1348 دیده بر خاک انداخته است و درست در همان

لحظه ی ولادت باران اشک را بر گونه های زهرایی مادر به

تماشا نشسته است وزمزم عاشقی را با آب (حیات ) سینه

مادر نوشیده است .مردی بزرگ در قامت آیینه ای کوچک .

این همه ی کلامی است که می شود ، درباره ی محمد حسین

نوشت . شجاعت را با شیر از سینه ی مادر نوشید مهر ورزی را

با کلام مهر انگیز پدر فرا گرفت . محمد حسین به سجایای

اخلاقی نیکو دست یافت که سالها به درس معرفت دلخوش

کردند . محمد حسین 12 سالش تمام می شود ،می خواهد

قاسم کربلای وطن باشد دوست دارد ؛ برای دیار خود فهمیدگی

کند و حسینی دیگر را به نمایش بگذارد . محمد حسین برادر را

در سفرهای زیارتی کربلا همراهی نموده است ودر دو سفر ،

این دو عاشق بال هایشان را عتبات مقدسه متبرک کرده اند.

حالا محمد حسین می خواهد احساس های کربلایی اش رادر

کربلای ایران به ظهور برساند . محمد حسین دوبار این فرصت را

یافته است که صورت بر آستان مولایش اباعبد الله (ع) بگذارد و

روزهای فراموش نشدنی را به زیارت مولا بپردازد و بارقه ای از

لطف صاحبان عتبات عالیات به وطن برگردد.

برادر در میانه های سال 1360 پای در حریم ساکنان عرش می

گذارد و با بالهای خونین در آن آستان مسکن می گزیند. محمد

حسین در میدان دفاع از حریم قرآن حضور دارد که خبر شهادت

برادر را دریافت می کند.

چشمها همه محمد حسین را می پایند . او آمده است ، تا

درس بزرگتری را به همه بدهد چه کسی به این موضوع فکر

می کند که قرار است کودکی 13 ساله علم برادر را بر دوش

کشد و هنوز چهلمین روز شهادت برادر نشده ، خود نیز به آخر

پرواز برسد و چون ققنوس در دل آتش حیات جاوید یابد . نیمه

های دی ماه 1360 رخ نشان می دهد گویی پدر و مادر شهید از

قبل برای شهادت فرزند آماده شده اند . محمد حسین در حال

دفاع از منطقه خونین و پر خاطره شوش دانیال سروش همای

شهادت را بر بلندای شانه اش می شنود و همسو با آن مرغ

خوش اقبال ، رو به جوار ملکوت ره می پیماید.

وچند روز بعد پدر و مادر شهیدان ذوالفقاری با قامت استوار خود

در برابر دیده های اهل ذوق آراسته پیش می آیند و همه را به

شگفتی وا می دارند در کنار گلزار پر گل شهیدان ، پدر به گفته

های فرزند اشاره می کند و ابر چشمها را به باریدن وا می دارد

: « فرزندم گفتی که جبهه تو را می خواهد ، رفتی . گفتی که

وقت برای درس خواندن زیاد است مدرسه را رها نمودی . گفتی

مرام برادر پیرو می خواهد ؛ پرچمش را در دست گرفتی . گفتی

نباید تفنگ شهیدی بر زمین بماند ؛ به ذوالفقار مولا تکیه کردی.

الهی که قبول باشد ، آمدنت و رفتنت.سلام  من و مادر ت  را به

برادر برسان منتظر ما بمانید ».
http://rghiasi.persiangig.com/gif-%20gif/130.gif





نوشته شده در یکشنبه 28 آذر 1389 توسط مهدی حکیمیان
مقام معظم رهبری

درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
Blog Skin