تبلیغات
یـــــــادیـــــــاران - خاطراتی از شهدا

یـــــــادیـــــــاران

بزرگ مرد تاریخ

جستجو











شهید صدوقی


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

 اکنون وظیفه ما وتمامی همسنگران شهیدان وشاهدان روزهای حماسه و خون این است که پیام رسان شهیدان به خون غلطیده باشیم .و با ثبت و نشر خاطرات شهیدان وبازگو کردن آن به جوانان ونوجوانان ،هرچند شمه ای از حماسه های مقدس و شور انگیز را به تصویر بکشیم.

خاطره ای ازسردارشهید جعفر زاده    

                         

در یکی از عملیاتها ،پشت خط مشغول ساختن حمام ش . م .ر بودیم.من مشغول آماده کرد نسیمان بودم،داشتم فرغون را پر از سیمان می کردم که یک نفر صدا زد:سلام برادر اجازه بده کمکت کنم.گفتم:بسم الله گفت: خب پس شما سیمان بریز من می برم جلو .منم که از خدا خواسته دنبال چنین چیزی بودم تا راه داشت فرغون را پر کردم.این بسیجی که یک بادگیر ساده به تن داشت و چند جای آن هم سوراخ بود و حتی به جای پوتین،کتانی پوشیده بود و جور سیمان بردن مرا می کشید،هنوز نشناخته بودمش، او کسی نبود جز فرمانده غیور تیپ 18 الغدیر،مردی از جنس نور،شهید ابراهیم جعفر زاده. وقتی توسط بنا او را شناختم خیلی شرمنده شدم.فرمانده تیپ!!!آری اینجاست که باید گفت کجایند مردان بی ادعا ؟ هستند ، باید چشم خود را باز کنی تاببینی.

نمونه بارز آن شهید قهاری سعید بود خوب است



این خاطره را نیز عرض کنم
:ورودی نماز خانه تیپ 18 الغدیر دارای کفشداری است که دو قسمت می شود.ورودی سمت راست مخصوص پاسداران وسربازان افسر و ورودی سمت چپ مخصوص سربازان عادی.مدتی که من آنجا خدمت می کردم یکبار نشد این سرباز بی ادعا،شهید قهاری سعید،کفش خود را به قسمت کفشداری پاسداران  تحویل دهد.همیشه از قسمت  کفشداری سربازان عادی و داخل صف کفش خود را تحویل می داد .چقدر تواضع و خشوع . این بود وآن شد.بی ادعا بود ،خاکی بود ولایق شهادت شد.وقتی خبر شهادت آن سرباز رشید را از تلویزون شنیدم ناخدا گفتم آفرین سردار،آخر به آرزویت رسیدی. به قول رهبر جهان اسلام،حضرت آیت الله خامنه ای:«مثل شماها واقعا حیف است که بمیرید ، باید شهید بشویدـ«

مهندس میثم همتی

شهید سید رسول اشرف
فرزندم
سید رسول با شنیدن فرمان حضرت امام خمینی«ره»در مورد تشکیل بسیج،تحصیل را رها کرد وبه جمع بسیجیان پیوست و به همراه اولین گروه نیرو های اعزامی به قصر شیرین رفت ،4ماه در کردستان با ضد انقلاب داخلی جنگید وپس از بازگشت از جبهه غرب بعنوان مربی آموزش نظامی در پادگان شهید بهشتی آغاز به کار نمود، در همین ایام تهاجم دشمن بعثی به میهن اسلامی مان شروع شد و او سبکبال وعاشق به جبهه جنوب رفت و در واحد ادوات چند سال فعالیت نمود وی هر 3 یا 4 ماه یکدفعه به یزد می آمد.سید رسول علاقه زیادی به اهدای خو د داشت.یک روز به او گفتم :«چرا اینقدر خون می دهی؟باید مدتی بگذرد.» گفت:«خونی که قرار است در آبهای هورالعظیم بریزد ویا در خاکهای خوزستان، خوب است در بدن مجروحی برود و اورا نجات دهد.سید رسول همیشه با وضو بود حتی وقتی که می خواست بخوابد.او 10 روز قبل از شهادتش به یزد آمد و همراه برادرش به خلدبرین رفت ویکی از قبرهارابه برادرش نشان داد وگفت:«این جای من است»و سرانجام در جبهه جنوب به ملکوت اعلی پرکشید ودر کنار برادر شهیدش سید محمد در عرش الهی ماوا گزید.       

سید حسین اشرف پدرشهید




شهید معظم احمد بابایی 


شهید گرانقدر احمد بابایی جوانی تقریبا 17 ساله بود . او هنگام عملیات محرم ، سرما خورده و سرفه می کرد.در شب عملیات به او گفتند: شما چون مریض هستی وسرفه می کنی ، نباید در عملیات شرکت کنی. چون که نباید دشمن هیچگونه صدایی را بشنود وگرنه عملیات لو می رود وبسیاری شهید خواهند شد. بسیار ناراحت شد و گفت : من در عملیات شرکت می کنم و با دستمال جلوی دهان خود را با فشار می گیرم تا صدای سرفه ام شنیده نشود. همین کار را هم کرد. او که پشت سر من حرکت می کرد، جلوی دهان خود را گرفته و مانع سرفه کردن خود شد. این عزیز بزرگوار در روز سه شنبه ، موقع اذان صبح مورخ 1361/8/11  ودر حالی که با کمین دشمن در گیر بودیم ، مورد اصابت یک موشک آر پی جی 11 قرار گرفت وبه آرزوی خود رسید.
محمد حسین کار گر حاجی آبادی همرزم شهید

                                     شهید عزت الله فلاحتی

شهید عزت الله فلاحتی، پنج روز قبل از عملیات نصر 7 به مرخصی آمد تا جمعی از یاران را با خود، به جبهه ببرد. وقتی به من رسید پس از احوال پرسی گفت : اگر می خواهی اعزام شوی ، هر چه زودتر حرکت کن. من گفتم : چند روزی کار دارم و پس از آن اعزام خواهم شد.بدون اینکه روبوسی کنم، از او خدا حافظی کردم. چند روز بعد به جبهه اعزام شدم و در واحد مخابرات سازماندهی شدم. عملیات انجام شده بود ومن از اینکه نتوانسته بودم ،در عملیات شرکت کنم، خیلی ناراحت بودم. دوستان که از عملیات بر گشتند ،خبر شهادت برادر فلاحتی را به من دادند. ناراحتی و حسرت من دو چندان شد.شب را با ناراحتی خوابیدم.شهید فلاحتی را با لباس بسیجی ویک چفیه نورانی ، در خواب دیدم مرا در آغوش گرفت و با من روبوسی کرد . و گفت : خداحافظ. من هم خداحافظی کردم و او رفت...
محمد رضا شیری همرزم شهید


شهید معظم حمید محسنی

 

برادرم حمید محسنی ، از 12 سالگی عشق به جبهه همه ی وجودش را پر کرده بود. وی پس از 2 سال انتظار در 14 سالگی، به همراه یک گروه از روستایمان به اعزام نیرو رفت تا آموزش نظامی را طی کرده وبه جبهه اعزام شود. موقع تحویل لباس ، به او لباس ندادند و گفتند : تو باید برگردی . چون به سن قانونی نرسیده ای . ولی او با لباس شخصی به آموزش نظامی رفت و با اصرار زیاد به جبهه اعزام شد.برادر بزرگترم در جبهه به او گفته بود:  تو باید به خانه برگردی ، عراقی ها تو را می کشند. او گفته بود : خون من رنگین تر از خون علی اکبر امام حسین (ع) نیست. من به اینجا آمدم تا خونم را نثار اسلام و رهبرم کنم. او در اولین اعزام در شلمچه-کربلای ایران- آسمانی شد و به صف کروبیان پیوست. پس از شهادتش وقتی وصیت نامه اش را گشودیم، از عظمت بزرگی این روح بزرگ  وسرباز عاشق ولایت، احساس حقارت و کوچکی کردیم.                                 برادر شهید حمید محسنی


http://rghiasi.persiangig.com/gif-%20gif/130.gif



نوشته شده در جمعه 19 آذر 1389 توسط مهدی حکیمیان
مقام معظم رهبری

درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
Blog Skin